تبليغاتX
آواز بی نقطه


** آواز بي نقطه**

آهنگ

 

 

به تو گفته بودم

تو از فهم یک خط در میان من عاجزی

من هرگز کسی را دو پله یکی بالا نرفتم

ولی تو هر بندم را که نفهمیدی سر بریدی

مرا سر پریدی

*************************

گفتم شاعرانه بخوانمت

دستهایم شد قافیه

و تو در بغل قافیه ها ردیف شدی

آهنگی که حرکات رقاصه های معابد تبت را

موزون می کرد

آهنگ دیوانه من

دگردیسی شاعرانه بی گذرنامه ات کرد

حالا برای خودت بی اجازه عصرها را دور میزنی

پشت و روی تاریخ را یکی کردی

من که قافیه بازم

نمیدانم تو را به دست کدام ناشاعر بدهم

تا دوباره آدمت کند

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 3:2 توسط افسانه ناوران |

بخدا تو را لو می دهم

تو را با پیراهنی بلوری

که آفتاب برهنه تنت را

به رخ دستهای فرورفته

در پالتوی زمستانی من می کشد

بیست و چهار ساعتم را بگیر

و لحظه ای من را در جهان بی اعدادت بنشان

ننشانی

 تو رابه دنیا لو می دهم

و مردم به من میخندند و می روند سر کار

مردم سر کارند

و ساعت های قرار 

خواب صد ساله رخوت زمین را میبینند

تو چگونه راس همه لحظه ها حاضری؟

با پیراهنی بلوری........

بی دغدغه حسابهای ارزی جهان

و ارقامی که کیبوردهای خسته را میسوزاند

و مشتی که در جیبهایش گیر کرده

من دستم را می کشم

به رخ پیراهن بلوری تو

و آفتاب برهنه تنت را....

دست می کشم 

و مردم به من میخندند و می روند سر کار

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:43 توسط افسانه ناوران |

دو روز پیش  یکی از دوستان شاعرم تماس گرفت و مثنوی تازه اش را برای من خواند . یاد یک مثنوی افتادم که سه ماه پیش نوشته بودم .... به یاد رنج یک دوست

 

سکوت ممتد راه و دریچه ممنوع

دوباره لذت بیراهه های نامشروع

تمام رنج اساطیری زمین در من

تمام حادثه های ورای آسودن

تو وصدای تلاقی شیشه ها و تگرگ

تو و تمایل هم خوابگی با مرگ

به شب رسیدی و او در کمال خونسردی

شنیدم از سر آن کوچه گریه می کردی

: که باز آمدی و قصه هایی از سر نو

تو را به خدا از هوای ذهن من گم شو

من از حلول گناهی به تو نیازم شد

خیال خاطره های تو در نمازم شد

کنار آنچه گذشته گذشته ی بیمار

کنار عشق تو و آن سکون نکبت بار

که من بریدم از آن خواهشی که جز تن نیست

نفس نفس زدم از لذتی که با من نیست

به قدر هر چه نبودی کنار من مردم

تمام فاصله های تو را زمین خوردم

و هر چه قسم خوردی از دلم وا رفت

و عصمت و ناموس عشق را بالا رفت

کجای این شب تیره؟ نگاه من در آن

قبای ژنده نیما کنارم آویــزان

همیشه در پی حس تو در به در بودم

و همچنان مشترک مورد نظر بودم

همیشه بین من و تو خیال دوری بود

و سالهای دوری مان سالهای نوری بود

بیا و بگذر از آن لمس های معنی دار

بر و به جان عزیزت هوای تازه بیار

هوای تازه ای از تو که خواهشم می شد

دوباره طرز سلامی که چندشم می شد

که تا ورای هر چه تحجر دل مرا می برد

و حالم از معنی آن لمس ها به هم می خورد

برو که اوج نگاهت به سوی پستی بود

شبیه حس تهوع کنار مستی بود

دلیل حس تهوع  چگونه باورت بکنند؟

تو زنده ای و جسد خاک بر سرت بکنند .

***********

سکوت خلوتم از اشکهای تو تر شد

تو گذشتی و تکرارها مکرر شد

تو تازه هوای دل رمیده شدی

غزل تازه   حیف شد قصیده شدی

تفائلی زدم و باز دست رد آمد

بیا کناره بگیر استخاره بد آمد

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:26 توسط افسانه ناوران |

و تو آنگونه ای که ...

 

فراخور احوال زمانه حرف می زنم

خواب می بینم

فراموش می شوم

فراموش می کنم

خالی از هر چه تو

حجم بی روح تن

در سرم سنگینی  می کند

سرم

به تنم

چند باید بیارزد

وقتی اگر حتی نفسی

هوایم را نداشته باشی ابری می شوم

مرده شور من بی تو را ببرد

*************************************************

بپیچانم

مثل کفنی که مرده اش ...

حلقه محاصره را تنگتر

من را

 سخت بمیران

شرح چشمهای تو

طایفه ام را منقرض می کند

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:53 توسط افسانه ناوران |

و تو آنگونه ای که .......

 

با کسی از سر گشتگی ترانه ای نگفته ام

سررشته ام جای دیگریست

تو می آیی

موسیقی بی کلامی بر متن صحنه بازی های من

آی رهگذر هفت شهر

هفتادو ملت

به اقامت دائم تو در من غبطه می خورند

***********************************

خدا همه تانگوهای عاشقانه اش را 

با تو رقصیده است

جام های تاریخ

به افتخارت بالا رفته اند

در بطن همه نام ها می نشینی

مثل وقتی که همه معشوقه های جهان

لیلا می شوند

حالا هر دیواری از تو پنجره ای دارد

من کمی دیوانه ام

در پیراهنم

به جای خودم تو را می بینم

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:30 توسط افسانه ناوران |

و تو آنگونه ای که .......

 

بوی اثیری تو می آید

و تو در قالبی شبیه غزلهای نگفته من

فضای بنفش آبی ات را دور می زنی

هی     اینجاهستم

زیر سایه مجنون ترین بید جهان

حلول آفتابی تو را جشن می گیرم

 

**********************************************

هیچ دستی به گردنت حلقه نشد

جز آنکه دینش به گردنت سنگینی کرد

می دانی که می دانم

تافته جدا بافته ات را قرار است به تن کنم

دریا دریا بنوشمت و بگویم

نگاه ساختار شکنی داری !

با من با هیچ یک از زبانهای زمین حرف نزن

فهم تو کلمه را خفه می کند

هر پودم که به تارت گره زده شد

من را به دار کشید

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:48 توسط افسانه ناوران |

از هجوم دیوانه تو آگاهم

می توانم تصور کنم که باد

چگونه در موهای تو از هوش می رفت

ببین نگاهم چگونه گیرا می شود

در لحظه مرور انسانی که تو باشی

روح مجنون قبیله تو در کیست لیلای سرزمینم ؟

من در خاطره ای مرموز پنهانم

و تو جذبه ای داری

به وسعت غمی که نمی دانم

**************

از افق تو به آسمان نزدیکترم

ترانه ای ساخته ام در قطعه ی

آرامگاهی دور

اما تو از همه پرده ها خارجی

گام به گام

به سکوت اساطیری تو نزدیک می شوم

قرنهاست

به این لمس عاشق عادت دارم

به خاطرخواهی صدایی از دور دست

تو پنهان شدی

 تا جستجوی من

 هزاران سال قبل همین دوروبرها ست

از بودا تا خدا

بغلت می کنم

با دوبیتی های بابا طاهر چرخ میخوری

میزنی

می شکنی

می ریزم

با صدای نی مولوی از قرن هفتم

برقص

به ضرباهنگ شکایت جدایی ها برقص

امروز شاعرم

در بی وزنی قافیه چشمهای تو

*********

همیشه از پشت درها به دیوارم تکیه می زنند

امروز دوباره از بازتاب تو در آینه چیزی.....

مثل همیشه

صدای سکوتم را بلندتر می کنم

من پایان خوب قصه ها را دوست دارم

سازهای ناموافق و حنجره های خاک خورده را

و نداشته هایی که همه چیز است

و داشته هایی که هیچ چیزش به ما شبیه نبود

خیالم تخت است از دوام تو

پس اینجا حرف می زنم

بی آنکه کسی بفهمد با کی ؟

رنگ نگاهم به رنگ نگاهت می خورد

پس به موازات من کمی متمایل به من.....

دوباره چرخی بزن

تا تمامت را مرور کنم

کسی را برای خواندن تو خبر نخواهم کرد

و تو آنگونه ای

که امکان هیچ نظری وجود ندارد

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 19:8 توسط افسانه ناوران |

تا در چشم من بودی

نگاهت شعر بود 

و عشق

نابترین بند آن

آینه خودش را به تو تحمیل کرد

نابترین بند شعرت را به آب دادی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:16 توسط افسانه ناوران |

وقتی گرم کشیدن بازدم های همیم

یخ کردن این چایی دم کشیده قشنگ می شود

به خیالم بغل جایی ست

که تا قد خدا کش می آید

حالا سوژه زبان لق کوچه باشی یا نباشی........

 باش

این تو و انباری و خرت و پرتهای من

بهانه شعری پیدا کردی

صدایم بزن

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:22 توسط افسانه ناوران |

اینبار فقط به من گوش کن

مثل وقتی که کوچکی هایت

در بزرگی های کس دیگری گم می شد

 تو همیشه راه به جایی داشتی

که من از آن می گذشتم

 افق سرد

نفست را بریدو گذاشت روی سینه من

که به جای تو کشیده شوم

تا آخر این خفگی کبود

همه کفشها پشت پایت را  زدند

و بی پای تو از من بر گشتند

من هم از افق سرد

و تیترهای درشتی که پاورقی دیروز بودند

مشروح جهان

در ساعت هفت مچاله می شود

و کسالت مشروع

خط مرز لبها را

وقت برگشت به خانه کمرنگ می کند

نفست که به شماره بی افتد

 رسانه های سر به زیرتر از من

مرگت را زنده زنده پخش می کنند

اینبار فقط به من گوش کن

سفینه ها شهادت دادند

زمین کوچکتر از آن است که به خاطرش گریه کنی

من همیشه با عصای کور خودم رقصیده ام

و اخبار

همیشه از من به تو دروغ گفته است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 2:58 توسط افسانه ناوران |


درباره وبلاگ


با اينهمه اي قلب در به در از ياد مبر
كه ما من وتو عشق را رعايت كرديم
از ياد مبر
كه ما من و تو انسان را رعايت كرديم
خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود

شاملو



نويسندگان

افسانه ناوران



جستوجو گر




آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان

  جستجو براي:       پيشرفته
ترجيحات