تبليغاتX
آواز بى نقطه

شعر

سر از دامان ابری شهر
برگرفته است
زنی که آن سو میان ملافه ها
پلک باران گرفته اش را
باز می کند

زنده یاد نازنین نظام شهیدی

 

نازنين!

پيشانی ام بوسه ات را به خواب ديد

تعبيرش همين صدايی ست که از تو بالا گرفته است

و تحريرش

پرده های هميشه کشيده ی گوش های سنگين را می لرزاند

پاراوانها را باز کن

من قدر مطلق اين جهان را دوست ندارم

در بهاری که اتفاق معطر هر سال است

مفهوم اين پنجره ی نور نديده چيست؟

**********

همه جا گفتم

بايد تو را دزديده باشند

بايد همه ات را

همه ی همه ات را

وقتی سرايت عشق بودی

در جهان پر از حرفی که عفونت واژه هايش مسريست

چگونه فکر نکردی اينجا برای گم شدن تو جا نيست

و روشنی اين خانه شايد

به غرور کوچه ی تاريک بر بخورد

**********

نازنين!

کلمات ساده چه ساده می ميرند

وقتی بايد ميلاد نامبارک اينهمه جسد را تبريک بگويی

وقتی پيشکشی به همه ی رنج های جهانی

و بهار همان مهلتی ست

که روزگار به تو تعارفش نکرد

اين باران به احترام چه کسی ايستاده است؟

جايی که هيچ زبانی

برای گفتن دروغ های قشنگ

بند نمی آيد

 

پاییز ۸۵

 

 

 

+ تاريخ دوم دی 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

هميشه از پشت درها به ديوارم تکيه می زنند

امروز دوباره از بازتاب تو در آينه چيزی...........

مثل هميشه

صدای سکوتم را بلندتر می کنم

من پايان خوب قصه ها را دوست دارم

سازهای ناموافق و حنجره های خاک خورده را

ونداشته هايی که همه چيز است

وداشته هايی که هيچ چيزش به ما شبيه نبود

خيالم تخت است از دوام تو

پس اينجا حرف می زنم

بی آنکه کسی بفهمد با کی؟

رنگ نگاهم به رنگ نگاهت می خورد

پس به موازات من کمی متمايل به من...............

دوباره چرخی بزن

تا تمامت را مرور کنم

کسی را برای خواندن تو خبر نخواهم کرد

وتو آنگونه ای

که امکان هيچ نظری وجود ندارد

 

 

+ تاريخ بیست و هفتم آذر 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران

نه وعده های زمين را

نه وعده های زمان را

خون اين جنين نا بارور

بر ديواره های زهدان ناباور خاک ماسيده

انسان نخ نما.....

اوراد مقدس

کاری برای رفع اضطرابش نکرد

کسی به تحليل های وحشی او

سر سپرده نشد

اما آدم ها از بيداری بيزارند

آدم ها کسریِ خواب دارند

از فکر اين هفته های موهوم

حقيقتی بيرون نمی زند

هيچ کس در عصر پارينه سنگی

انفجار هسته ای را جدی نگرفت

و هيچ کس در عصر هسته ای

بازگشت به پارينه سنگی را باور نکرد

هيچ فسيلی هرگز به فکر جاودانگی نبود

و موميايی ها هنوز

به فکر فنا ناپذيری انسانند

انسان نخ نما

قرن هاست که قهوه اش را سر وقت می خورد

و برای عصرانه ی مختصرش

پذيرای همسايه هاست

اما شام مفصلش را

در جوار فعل های مجهول صرف می کند

او در حال صرف يک ملت است

اين ها علائم حياتند

مرغ پوست کشيده ای که پيش از طلوع

برای درک بهتر من از حقوق بشر سر بريده می شود

و سطل آشغال هايی که رأس ساعت نه

هم زمان با پخش سر خط خبر ها پر می شوند

نوش جان گربه های ولگرد

هر آن چه که تو را از فکر کردن به عشق

محروم کرد.

+ تاريخ سیزدهم آبان 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

خواب دیدم نذر زمین بر آورده شد

نمی دانم چه بود

فقط گورهای گم شده پیدا شدند

و گور تو گم شد

+ تاريخ پنجم آبان 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران

تلو تلو خوران رفتم

تا عاقبتم

تو بازی ام دادی

زاویه ها توهم بودند

من توهم بودم

زمین گرد بود

و من گوشه نشین

+ تاريخ دوم آبان 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

درونم زوزه می شنوم

این یعنی

بی قراری ام آخر

پاچه ات را می گیرد

امشب با سگ های محله بیدارم

فرار کن

(من درد مشترکم)

هاری دارم

+ تاريخ بیست و ششم مهر 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

چقدر خسته می شدم

بس که می گفتی

(به دریای چشمهایش که نگاه می کنم

آسمان دلم باران می گیرد)

چشم دریا شور بود

و همان آسمان ماتم زده شاهد است

که هیچ بخاری از آن بلند نشد

حالا تو

طاق باز

بی جفت

دیگر به سقف نگاه کن

+ تاريخ بیست و سوم مهر 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

من طلسم ديرپای تو را می شکنم

نه تیغ به رگ می کشم

نه به پرتاب خودم

از دره های فرحزاد فکر می کنم

وقتی سيلاب دره ها را پر کند

تو شهر آب گرفته ای

و من بالا رفتن از درخت ها را

از کودکی آموخته ام .

 

+ تاريخ هشتم مهر 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |

بوی عطر تو در ته ذهنم

حس آن خنده های کش دارت

توی روح تو مست می چرخم

توی آن روح بی کس و کارت

 من و تو روبروی همدیگر

از مرور تو باز رم کردم

از مرور خودم و تو در هم

آخرش شاخ ها در آوردم

 حال من پر نشاط تر می شد

از دو همزاد در هم افتاده

از حضوری که گوشه ی مبلم

بی سر و پا و دست لم داده

 هم خماری و نشئگی در من

بسکه هستی و ناپدیدی تو

بسکه می بینم و نمی بینم

یک خود آزاری جدیدی تو

رگ خوابم, بگیر طغیان کرد

شور خون مرا بچش در خود

از خودت در نیاور این خون را

بی مهابا مرا بکِش در خود

 توی روح تو مست می چرخم

که برای دلم هُبَل باشی

که برقصانی ام به بی رحمی

که بلرزانی ام , گسل باشی

 که بترسانی ام از این بازی

عشق, گنج, مار و خال و خطش

در تقاطع مرا صدا بزنی

مرگ , زندگی و من وسطش

 باز سرگیجه ی تو را دارم

از جنون سر در آوری ای کاش

با شب شرم و زهد درگیرم

بافقی را بخوان و وحشی باش

 بوی عطر تو در ته ذهنم

در میان توهم و گیجی

تا بگیرم جنون ادواری

تا بمیرم به مرگ تدریجی

+ تاريخ یکم مهر 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران

فقط می دانم اتفاقی نبود

عابری که روی پل اتصال تريبونها

به تهوع می رسيد

شبيه همان

بن بست خجالت آور غريره

روی روکش چرمی هيوندای سبز رنگ

در کوچه ای

 که عطر دخترانش را دوست نداشت

و گره کور مشتش را

هرگز برای امپرياليزم وا نمی کرد

خب حالا مگر چه خبر شده؟

من می خواهم بنشينم

و با هفت کانال روانپريشم

روان درمانی کنم

و کمی ياد بگيرم که عشق

به سرخی انار عکس های سهراب است

يا به رنگ سفال های لب پريده ی سيمای خانواده

و زبانم را کمی مزين کنم

به اصطلاحات هجو سريال های آخر شب

تا خود فروش محله

تا عمر دارد نگذرد

از خيابانی که از رويش گذشت

ديدی؟

چه مبتذل پرت می شوم از ته خيابان

به سطرهای وبلاگ؟

فقط می دانم اتفاقی نيست

که وقتی برگردم

گربه های همسايه

بيشتر از همسايه بزرگ شده اند

و حميد هنوز تبرک برنج را

برای ميليون ها روح گرسنه

 نشخوار می کند

و بتهوون کوچه ماباز هم

نت هايش را زير خط فقر می نويسد

 

+ تاريخ بیست و سوم شهریور 1390ساعت نويسنده افسانه ناوران |